مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
239
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفته ، قصد بازگشت كرد . خزيمه او را منع كرد . عكرمه گفت : منع ترا سبب چيست ؟ خزيمه گفت : هميخواهم كه حالت ترا تغيير دهم . از آنكه شرم من از دختر عم تو بيش از خجلتى است كه از تو دارم . آنگاه خزيمه بخلوت كردن گرمابه امر كرد و هردو بگرمابه اندر شدند و خزيمه ، خود به خدمت او قيام كرد . چون بيرون آمدند ، خلعتى فاخر بر عكرمه داد و او را سوار كرده ، مالى بسيار با او برداشتند . و خود نيز با او بسوى خانهء او روان شد و از دختر عم عكرمه معذرت خواست . او نيز عذر خزيمه بپذيرفت . پس از آن خزيمه از عكرمه تمنا كرد كه با او بسوى سليمان بن عبد الملك روان شود . عكرمه دعوت او اجابت كرد و هردو روان شدند تا بنزد سليمان بن عبد الملك برسيدند . حاجب ، خليفه را از آمدن خزيمه آگاه كرد . خليفه گفت : چونست كه خزيمه والى جزيره ، بىفرمان من آمده ؟ اين نخواهد بود مگر بسبب حادثهء بزرگ . پس او را جواز دخول داد . چون خزيمه حاضر آمد ، پيش از آن كه سلام دهد ، خليفه گفت : اى خزيمه ، چه حادثهء روى داده و سبب آمدنت چيست ؟ خزيمه گفت : ايها الخليفه ، نيامدم مگر بسبب اينكه جابر عثرات كرام را پديد آوردهام . چون ترا ديده بودم كه بشناختن او مايل و شوقمند ديدار او هستى ، خواستم ترا از ديدار او مسرور كنم . خليفه گفت : او كيست ؟ خزيمه جواب داد : عكرمه فياض است . خليفه بحاضر آمدن او جواز داد . عكرمه حاضر آمد . خليفه ، او را بنواخت و نزديك خود خواند و به او گفت : اى عكرمه ، نكوئى تو خزيمه را و بال شد . پس از آن ، سليمان بن عبد الملك به عكرمه گفت : تمامت حاجتهاى خويش بنويس . عكرمه حاجتهاى خود بنوشت . خليفه درحال ، حاجتهاى او بجاى آورد و ده هزار دينار زر سرخ و بيست تخت جامه ، زياده بر آنچه نوشته بود ، به دو داد و لواى ولايت جزيره و ارمانيه 33 را بوى سپرد و به او گفت : كار خزيمه با تست . اگر خواهى ، معزول كن و اگر خواهى ، در شغل خود برجاى بگذار . عكرمه گفت : ايها الخليفه ، او را بجاى خويشتن بازگردانم . آنگاه هردو بسوى جزيره بازگشتند و در عهد خلافت سليمان ، نايب او بودند .